تبليغاتX
حکمت جاوید

 

حکیم  اشرف الدين حسن بن محمد حسيني غزنوي متوفي به سال 556 ق.)

مکني به ابومحمد و مشهور به اشرف ، از فصحاي بزرگ اواسط قرن ششم هجري قمري است . درباره نام او هيچيک از مآخذ اختلافي ندارند و خود نيز در اشعار خويش حسن را غالباً به صورت تخلص درآورده است ، چنانکه در اشعار او ديده ميشود. کنيه او را عوفي ابوالحسن آورده ليکن ابوالحسن بيهقي به نقل از خود سيد، «ابومحمد» گفته ، و اين قديمترين اشاره اي است که در دست داريم ، پدر او را عوفي و هدايت (در مجمع الفصحاء ج 1 ص 192) ناصر علوي گفته اند، ليکن چه در لباب الانساب و چه در راحة الصدور رواندي ، محمد است . در مقدمه ديوان سيد که به قلم جامع ديوان او که از جمله معاصران و دوستداران وي بوده است ، نوشته شده ، کنيه او ابوعلي و نام پدرش احمد آمده است ، ولي چون دو تن از معاصران او که هردووي را ملاقات کرده اند; يعني بيهقي و راوندي ، نام و نسب او را به نحو واحدي آورده اند، اعتماد به صحت آن دو قول اقرب صواب مينمايد. مجموع آنچه از نام و کنيه و نسبت و نعوت سيد از قول بيهقي و راوندي به دست مي آيد، اين است : «سيد امام اشرف ذوالشهادتين ، مفخراللسانين ، رئيس افاضل السادة، ابومحمد الحسن بن محمد الحسيني » و بنابراين قول عوفي و ديگر تذکره نويسان که نام پدرش را ناصر دانسته و او را برادر محمدبن ناصر شمرده اند درست نيست . محمدبن ناصر را گويا برادري به نام حسن بوده است که از شاعران عهد خود بوده و هنگامي که سنائي کارنامه بلخ را به نظم مي آورد در غزنين به سرميبرد. سنايي در صفت شاعران غزنين بعد از آنکه از وصف سيدمحمد ناصر بپرداخت ، ميگويد: از همان بيخ که محمد شاخه اي از آن است شاخه ديگر جمال الدين حسن است :
شاخ ديگر جمال دين حسن است
که چو نام خود او نکوسخن است
سيدي خوب روي و پاکيزه
سخنش همچو غيب دوشيزه
قوت نظم و نثرش از نسب است
زآنکه از شاخ افصح العرب است
هرکجا هست شاعر علوي
او چو صدر است و ديگران چو روي .
بنابراين جمال الدين حسن بن ناصر که برادر محمدبن ناصر بود غير از آن است که به نام ابومحمد حسن بن محمد (يا احمد) و صاحب ديوان موجود بوده و «الاشرف » لقب داشته ، و معاصران آن دو سيد ديگر بوده است ، و گويا مراد سنايي از ميرحسن که در کارنامه بلخ پس از وصف کردن چند شاعر بعد از سيدمحمد، نام او را نيز آورده همين سيداشرف حسن باشد:
تاج و کان موافقان سخن
وقت تحسين شعر ميرحسن
از پس بوحنيفه اسکافي
که بر اشراف دارد اشرافي
چاکر صدر و سيدالشعراء
که بدان چاکري است خواجه ما
شاعري با معاني و خرد است
خاصه ميراث خوار جد خوداست .
و بعيد نيست آن سيدحسن که هنگام زنداني بودن مسعود سعد در مرنج (که مسلماً پيش از سال 500 ه' . ق. بوده است ) فوت کرده ، و مسعود سعد او رابدين ابيات مرثيه گفته است :
بر توسيدحسن دلم سوزد
که چو تو هيچ غمگسار نداشت .
سيدحسن نخستين يعني برادر سيدمحمد بوده باشد، و مسلماً او غير از سيداشرف حسن است که مدتها بعد از تاريخ 500 ه' . ق. زنده بود.از سيدحسن نخستين پسر ناصر علوي شعري در دست نيست ، و آنچه تذکره نويسان از اشعار سيدحسن بن ناصر نوشته اندآن است که در ديوان سيداشرف حسن بن محمد مييابيم و از اوست . آقاي مدرس رضوي در مقدمه اي که بر ديوان سيدحسن غزنوي نوشته اند برآنند که اين سيداشرف حسن پسر محمدبن ناصر علوي است و تذکره نويسان بنا بر عادت نسبت نواده به جد، او را سيدحسن بن ناصر گفته اند چنانکه درابوعلي بن سينا و نظاير آن مي بينيم . آنچه تذکره نويسان از احوال سيد آورده اند کوتاه و مغشوش و غالباً نادرست است . خلاصه آنچه از اين مآخذ برمي آيد اين است : «در آن وقت که سلطان بهرامشاه لشکر سوري را بشکست ، جماعتي از ارکان دولت او اسير شدند، و در ميان آنان سيدحسن بود که ميخواستند او را به قتل آورند، ليکن او درخواست تا وي را به خدمت سلطان برند، و در حضرت او يک رباعي خواند:
آني که فلک به پيش تيغت نآيد
بخشش بجز از کف چو ميغت نآيد
زخم تو که پيل کوه پيکر نکشد
بر پشه همي زني ، دريغت نآيد؟
سلطان او را بخشيد، و تشريف منادمت ارزاني داشت . آورده اند که او از علماء و وعاظ بزرگ زمان بود، و در مجلس وعظش قريب هفتادهزار کس (!) جمع ميشدند که چهارهزار تن از آنها مريد خاص او بودند، و چون اين خبر به بهرامشاه رسيد دو شمشير برهنه نزد او فرستاد تا در يک غلاف کند; يعني دو شمشير در غلافي و دو پادشاه در اقليمي نگنجند. سيد قصد سلطان را دريافت و از غزنين به حرمين شريفين روي نهاد، و از آنجا به بغداد رفت و به سبب تعلقي که درآن شهر به تيرگر پسري داشت مدتي بماند، و بعد داعيه حب وطن در او به جنبش آمد، از بغداد رهسپار غزنين شد، بنا برقولي چون به ولايت جوين رسيد در قصبه آزادوار به مرض فجاه به سال 565 ه' . ق. بدرود حيات گفت، بدن مبارك سيد را از آزادوار به غزنه منقل كردند و در غزنه مقبور است ولي به نظر ميرسد كه سيد در غزنه در سال مذكور فوت نموده است و تربت او فعلادر غزنه است.

 ديوان اشعار اوقريب به چهارهزار بيت بود». اگرچه اشارات تذکره نويسان که خلاصه آنها را آورده ايم ، با اشتباهها و تخليطهايي همراه است ، ليکن از حقايق نيز حکايت ميکند. حقيقت رابطه سيدحسن با دربار غزنوي آن است که بنا بر آنچه از اشعار سنايي و از توجه به قراين ديگر برمي آيد،سيد در دوره مسعودبن ابراهيم غزنوي (492-508 ه' . ق.) به شاعري اشتغال داشته ، و بعد از آن در عهد کمال الدولة شيرزاد (508-509) و سلطان الدولة ارسلان (509-511) هم گويا همچنان در سلک شاعران درگاه منخرط بوده است ، زيرا هنگامي که يمين الدولة بهرامشاه (511-547 ه' . ق.) به ياري سنجر سلطنت را از دست ارسلان شاه بيرون آورد، و در حضور سنجر در غزنين به پادشاهي نشست ، سيداشرف او را بدين قصيده تهنيت گفت :
منادي برآمد ز هفت آسمان
که بهرامشاه است شاه جهان .
از اين پس سيد سالها در دربار بهرامشاه به عزت ميگذرانده ، و از شاعران به نام شمرده ميشده ، و گويا در سفرهاي بهرامشاه به هندوستان با او همراه بوده است :
چون ز غزنين کردم آهنگ ره هندوستان
از سپاه روم خيل زنگ مي بستد جهان .
ولي بعدها به علت نامعلومي ميان او و سلطان استشعاري حاصل شد، چنانکه سيد غزنين را ترک گفت ، و به خراسان رفت ، و از نيشابور قصيده اي به مطلع ذيل :
گشاد صورت دولت به شکر شاه دهان
چو بست زيور اقبال بر عروس جهان .
که به سوگندنامه مشهور است ، بفرستاد، و در آن براي اثبات بيگناهي سوگند خورد تا بعد از چندي مورد عفو سلطان قرار گرفت .در قصيده اي که بعد از بازگشت به درگاه سلطان ساخت ، از معاودت خود و تجديد لطف پادشاه اظهار مسرت کرد، واز خطرهايي که در دوري از درگاه تحمل کرده بود شکايت نمود:
يارب منم که بخت مرا باز درکشيد
وز قعر چاه تيره به اوج قمر کشيد
بختم گرفت در بر از آن پس که رخ بتافت
چرخم نهاد گردن از اين پس که سرکشيد
منت خداي را که شب تيره رنگ من
آخر به آخر آمد و سوي سحر کشيد
شاها اميد من به خدا و به لطف تست
درياب بنده را که فراوان خطر کشيد
تا روز خود خجسته کند از لقاي تو
بي ديده باد اگر نه به شبها سهر کشيد.
اما داستان گرفتاري سوري و ياران او که سيد هم در آن ميان بود، به نحوي که بيان کرده اند درست نيست ، فقط شايد بعد از لشکرکشي سيف الدين سوري به سال 543 ه' . ق. به کين خواهي برادر خود ملک الجبال قطب الدين محمود غوري که به کيد بهرامشاه در حال پناهندگي در غزنين مسموم و مقتول گرديده بود، و پس از فراربهرامشاه ، سيد نيز مانند بعضي ديگر از ارکان دولت در غزنين مانده ، و از اين جهت متهم به جانبداري از ملوک غوريه آل شنسب شده باشد. چنانکه ميدانيم در زمستان همان سال بهرامشاه دوباره غزنين را گرفت و سوري به قتل رسيد و سيد که مغضوب و مطرود شده بود ناگزير بارديگر از غزنين بيرون رفت و به خراسان شتافت ، و در سال 544 ه' . ق. در نيشابور بود. ابوالحسن بيهقي در کتاب لباب الانساب گفته است : «و حضر نيسابور في شهور سنة اربع و اربعين و خمسمائة (544 ه' . ق.) واحد ملقب بالاشرف الامام مفخر اللسانين رئيس افاضل السادة، و قال انا ابومحمد الحسن بن محمد الحسيني ...» سيد بعد از اين تاريخ به بغداد و از آنجا به مکه رفت ، و از آنجابه زيارت قبر پيغامبر شتافت و اين قصيده بگفت :
يارب اين ماييم و اين صدر رفيع مصطفاست
يارب اين ماييم واين فرق عزيز مجتباست .
از آنجا در عهد خلافت المقتفي لامراللّه (530 - 555 ه' . ق.) به بغداد رفت ، و از سلطان غياث الدين مسعود سلجوقي (527 - 547 ه' . ق.) نواخت و احسان ديد، و از آنجا پيش از وفات سلطان محمود به همدان رفت ، و چندي در عراق و مدتي درخراسان بود، و به مدح سنجربن ملکشاه سلجوقي (511-552 ه' . ق.) و ملکشاه بن محمود سلجوقي (547-548) و ديگر ارکان مملکت سلاجقه در عراق و خراسان اشتغال داشت ، و سليمان شاه بن محمودبن ملکشاه سلجوقي را که در سال 555 ه' . ق. در همدان به تخت نشسته بود به روايت راوندي (راحة الصدور ص 275) مدح گفت و سپس از همدان به خراسان رفت ، و در بازگشت در قصبه آزادوار از ولايت جوين وفات يافت . سال وفات را تذکره نويسان به صورتهاي گوناگون آورده و از 535 - 565 نوشته اند. اين هردو قول اخير را هدايت هم نقل کرده است . نخستين را در رياض العارفين و دومين را در مجمع الفصحا، ليکن چون سيد در سال 555 ه' . ق. به تصريح راوندي ناظر جلوس سليمان شاه در همدان بود، و او را قصيده تهنيت گفت ، پس فوت او بعد از اين تاريخ بوده است و از آنجا که جامع ديوان سيد در مقدمه خود بر آن ديوان گفته است که سيد وصايت کرد تا ديوانش را به نام سلطان سنجر، که بعد از گرفتاري خال خود به جاي او در خراسان نشسته ، و به سال 557 ه' . ق. به دست مويد آي ابه کور و خلع شده بود، درآورد، پس بايد پيش از تاريخ خلع او اين وصايت در مرض موت انجام گرفته باشد، و بنابراين شايد به تحقيق توان گفت که تاريخ فوت سيد سال 556 ه' . ق. بوده است ، و همين تاريخ است که بر اثر اشتباه نساخ به صورت 565 ه' . ق. درآمد. قبر سيد در قصبه آزادوار باقي است . ديوان سيدحسن شامل قصايد و غزلها و ترجيعات در دست است و به سعي آقاي مدرس رضوي استاد دانشگاه طبع شده است . اين شاعر بر رسم شاعران بزرگ عهد خود به انواع موضوعات از مدح و رثاء و وعظ و غزل توجه کرده است . او سبکهاي غالب استادان معاصر يا قريب العهد خودرا، که بر وي در صناعت شاعري مقدم بوده اند، مانند مسعود سعد، معزي و سنايي تتبع کرده ، ولي اين امر دليل آن نشده است که خود سبک استوار و محکم مخصوص به خودرا که بعد از او در شاعران نيمه دوم قرن ششم هجري قمري موثر گرديده است ايجاد نکند. کلام سيد سخته و استوار است ، و او به آرايشهاي لفظي و آوردن رديف در غزلها و قصايد خويش و داشتن ترکيبات تازه مخصوص بسيار متمايل است . کلام او غالباً ساده و خالي از تعقيد وابهام است و روش شاعران خراسان در صراحت انديشه و سخن در او اثر خود را حفظ کرده است . (از تاريخ ادبيات در ايران تاليف دکتر صفا ج 2 صص 586 - 592) رجوع به مقدمه ديوان سيدحسن غزنوي چ آقاي مدرس رضوي و تاريخ گزيده چ ليدن ص 817 و مرآت الخيال ص 34 شود. اينک نمونه هايي را از اشعار او در اينجا ذکر ميکنيم و طالبان تفصيل به ديوان چاپي او چ مدرس رضوي رجوع کنند :
وقت آن است که مستان ، طرب از سر گيرند
طره شب ز رخ روز همي برگيرند
مطربان را و نديمان را آواز دهند
تا سماعي خوش و عيشي به نوا درگيرند
راويان هر نفسي تهنيتي نو خوانند
مطربان هر کرتي پرده ديگر گيرند
سر فرياد نداريم پگاه است هنوز
يک دو ابريشم بايد که فراتر گيرند
ساقيان گرم درآرند شراب گلگون
که نسيمش ز دم خرم مجمر گيرند
بزم را تازه تر از روضه رضوان دارند
باده را چاشني از چشمه کوثر گيرند...
و نيز گويد:
کاري به گزاف ميگزارم
عمري به اميد ميسپارم
ني زهره آنکه دل بجويم
ني طاقت آنکه دم برآرم
انديشه بسوخت عقل و روحم
و اميد ببرد روزگارم
ياري نه که يک رهم بپرسد
تا بر چه اميد و در چه کارم ...
و نيز گويد:
داند جهان که قره عين پيمبرم
شايسته ميوه دل زهرا و حيدرم
دريا چو ابر بار دگر آب شد زشرم
چون گشت روشنش که چه پاکيزه گوهرم
دري پر از عجايب دريا شود به حکم
هر قطره يي که در صدف دل بپرورم
طبعم چو آتش تر و هردم خليل وار
خوشبوگلي دگر دمد از آتش ترم ...
و نيز گويد:
از دل و دلبر جدا افتاده ايم
خود چنين تنها چرا افتاده ايم
او گل و من بلبل و از يکدگر
هر دو بي برگ و نوا افتاده ايم
خاک پاي و سر برهنه مانده ايم
زآنکه غمخوار و ز پا افتاده ايم .
از رباعيات اوست :
آرامگه دل خم مويت ديدم
بينايي ديده خاک کويت ديدم
سبحان اللّه هيچ ندانم امروز
تا روي که ديده ام که رويت ديدم .
رفتيم و گراني ز وصالت برديم
در ديده نمونه جمالت برديم
تا مونس هردو يادگاري باشد
دل را به تو داديم وخيالت برديم .

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:4 توسط محمد جواد حسنی بیرونی| |

اعتقادات نعمان ابن ثابت کابلی (ابوحنيفه) (رض)

                 پیش زمینه

   ابو حنیفه(رض)، امام حنفیها است. بیشتر مسلمین در دنیای اسلام از نگاه فقهی پی روی نعمان ابن ثابت کابلی هستند. در طول تاریخ اسلام بیشتر بعد فقهی امام  مطرح شده است تنها به جنبه فقهی وی بسنده نموده اند. در مسایل اعتقادی پی روی از ابوالحسن اشعری نمودند و یا به اعتقادات اهل حدیث رضایت داده اند. بُعد اعتقادی امام را که ابو منصور ماتریدی تا حدودی با پای بندی به اندیشه های کلامی امام کابلی شرح داده است کمتر مورد توجه واقعه شده است. به طوری که تعدادی از مورخان و تذکر نویسان حتی اسم ابومنصور ماتریدی را در کتب خود نیاورده اند. علت این همه بی توجه ای و بی لطفی به اندیشه های کلامی امام ابوحنیفه را نمی توان به راحتی در بین اندیشمندان اهل سنت یافت که چه علتی داشته است؟ البته ما تلاش خواهد کرد تا پاسخ این پرسش را در ضمن تبین اعتقادات امام بیان نمایم.

   آنچه که در این نوشتار به آن بیشتر پرداخته شده است روش کلامی امام نعمان کابلی در عرصه سیاسی، در مورد ذات و صفات الهی و حسن و قبح عقلی که ابو منصور تکیه خاصی برآن دارد با روش کلامی شیعه همخوانی دارد و حتی از نگاه کلام سیاسی یعنی امامت و خلافت ابوحنیفه را می توان یک علوی به شمار آورد. بخاطر اینکه ابوحنیفه  به هیچ عنوانی با اموی ها و عباسیان هیچ گونه همکاری ننمود که از نگاه امام به منزله مشروعیت دانستن حکومت آنان باشد. در برخورد ها با حاکمان اموی و عباسی حتی زندان و ضربات شلاق را تحمل می کرد اما هرگز حاضر نشده که کاری انجام دهد بوی از مشروع دانستن حاکمیت اموی و عباسی باشد؛ بلکه همیشه سعی اش بر آن بوده که از مخالفین آنان (علویان) در هر دو دوره تقویت نماید. به همین خاطر امام صادق(ع) می فرماید: ابوحنیفه را خدا رحمت کند که محبت خود را به اهل البیت ثابت کرد با کمک به زید ابن علی (علیهما السلام) بنابراین از نگاه کلام سیاسی امام یک شیعه به تمام معنا بوده و در جای خود به ادله های آنها اشاره خواهد کرد. در دیگر اندیشه کلامی وی آرایش با آرای متکلمین شیعه در بعضی از موارد مانند تقدیس و منزه کردن ذات الهی از بوی جسمانیت و... در مورد صفات الهی و کلامی الهی نظر مانند نظر عدلیه را دارد.

 اما آنچه حفنی ها را با علویان (شیعیان) نزدیک می نماید اندیشه های کلام سیاسی و اجتماعی امام با علویان است. که با بهره گیری از اندیشه های حنفی و شیعه موجب همبستگی و وحدت اجتماعی جامعه ما می گردد. که این اشتراکات برخواسته از منبع واحد وحی ای و عقلی است که با تابعیت از آن اولا به سعادت فردی و اجتماعی امنیت و وحدت اجتماعی می باشد می توان دست یافت. 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:6 توسط محمد جواد حسنی بیرونی| |

 

استاد مير نجيب الله مايل هروي

استاد مايل هروي متولد هرات و فرزند استاد محمدرضا مايل هروي متفكر و فيلسوف معاصر و عضو آكادمي افغانستان بود. استاد مايل هروي از همان آغاز توسط پدر خود به تصحيح نسخ روي آورد. استاد مايل بيش از

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:34 توسط محمد جواد حسنی بیرونی| |

 

خراسان بزرگ یا افغانستان

کشوری که امروز به نام افغانستان نامیده شده زمینه گهنی در تاریخ بشر دارد که در دوران های مختلف به عنواین مختلف نامیده شده است در دوران اسلامی خراسان می نامیند و ساکنان آن را پارسیان میخواندند.

تمام افغانستان امروز ریشه پارسی بودن خود را حفظ نموده است و تمام افتخارات خود را در گروی پارسی بودنش است و فرهنگ افغانستان فرهنگ پارسی است. مبارزه با فرهنگ فارسی مبارزه با هویت و پیشنه فرهنگی خودش است و دست کشیدن از فرهنگ گذشته خود امروز باید دوباره فرهنگ پارسی را باید گسترش داد البته این به معنای مبارزه با دیگر خرد فرهنگها و گویش نیست. دیگر زبانها و گویشهای موجود قابل احترام هست ولی باید فرهنگ جامعه کشور فرهنگ فارسی شود و فرهنگ فارسی بیشتر در انکشاف دولت قرار بگیرد.

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:51 توسط محمد جواد حسنی بیرونی| |

 

 رافضي

عنوان رافضي را مخالفين سياسي شيعيان به آنان خطاب نموده‌اند. اين عنوان مي‌طلبد كه از نگاه معني لغوي و اصطلاحی مورد تحقيق، كنکاش و ارزيابي قرار گيرد: رافضه مونث رافض است به «معناي گروهي از لشكريان كه فرمانده را رها كنند و بروند». به فرقه‌هایي از شيعيان (غير از زيديه)كه صحابه را رها نموده و بدگويي آنان را جايز مي‌داند رافضي گويند.(فواد افرام البستاني ج1تحت كلمه رافضه 1382شمسي و فرهنگ لغت‌نامه دهخدا ذيل كلمه رافضي ج8)

ابوالحسن اشعري:

«گروهي از شيعه رافضيان‌اند كه به خاطرانكار جانشيني ابوبكر و عمر از سوي اهل سنت به اين نام شهرت يافته‌اند.»(اشعري....)

عبدالقاهر بغدادي:

« اما الروافض فان السبئيه منهم اظهروا بدعتهم في زمان عليكرم الله فقال بعضهم أنت الاله فاحرق عليُّ قوما منهم و نفي ابن سبا اي‌ساباط المدائن و هذه الفرق ليست من فرقه امه الاسلام لتسميتهم عليا إلهاً ثم افترق الرافضه بعد زمان علي اربعه اصناف؛ زيديه، واماميه، وكيسانيه وغلات ...»

علت نامگذاري شيعيان به رافضي بخاطر مخالفت آنان با عامه در مورد خلافت بوده. خلافت از نگاه اهل سنت اوليه امر سياسي صرف و اداره امور اجتماعي بوده، طبق ادعاي آنان حكومت يك مصلحت اجتماعي است و بر پيامبر(ص)لازم نيست در امور مصالح اجتماعي مسلمانان اظهار نظر نمايد. بنابراين شيعيان مخالفان سياسي(اپوزسيون) محسوب مي‌شدند. همانطور كه اشعري به آن اشاره دارد. اصطلاح رافضي در ادبيات سياسي قرون اوليه به مخالفين سياسي اطلاق مي‌شده: امام علي(ع)شورش مروان بن حكم را رافضي خواند « قد سقط الينا مروان بن الحكم في رافضه اهل البصره»( نصر بن مزاحم ص29)

زماني كه زيد بن عليعليهماالسلامدركوفه قيام عليه حكومت غاصب اموي نمود شيعيان در مورد شيخين از وي پرسيدند، از آنها تبري نجست و امام علي(ع)را افضل صحابه دانست؛ خلافت مفضول را بر افضل پذيرفت بخاطر همين عده‌اي از مردم كوفه از سپاه زيد خارج شدند وي آنان را رافضي خطاب نمود.(شريف يحيي الامين،120، 119 چ1406هـ و تاريخ طبري ج5 ص165 و العيون الحدائق ج3ص65 و كامل ابن اثير ج5ص86  )

ابراهيم بن عبدالله بن الحسن (نفس الرضيه) زماني كه در بصره قيام نمود. مردم را به امامت محمد بن عبدالله نفس زكيه برادرش فرا مي‌خواند، ابوجعفر منصور عباسي آنان را روافض خطاب كرد. ( نوبختي 63و62چ1404)

بنابراين در قرن اول و دوم هجري مخالفين سياسي را رافضي مي‌گفتند، ولي در آخر قرن سوم و چهارم كه فرقه‌هاي متعدد مذهبي در عرصه كلام و فقه در دنياي اسلام حضور داشتند حكومت‌هاي نامشروع حاكم بر مسلمانان سعي مي‌كردند براي خود تقدس مذهبي بدهند به همين دليل گاهي كه مي‌ديدند كه عامه مرد گرايش به عقل‌گروي دارند معتزله را مذهب رسمي دستگاه خلافت معرفي مي‌نمودند و زماني كه احساس مي‌گردند گرايش مردم طرف اهل حديث فقهاء است، دوام قدرت خود را نزدكي به فقهاء مي‌دانستند.مذهب رسمي دستگاه خلافت را تماما تغيير مي‌دادند. خلافت كه در انديشه اهل سنت يك امر خارج از دين است و امري است كه به خود مردم واگزار شده و خلافت قداست خاصي نداشت. حاكمان ظالم برآن شدند كه براي دستگاه خلافت قداست ببافند، با نزديكي به فقهاء و اهل علم. طرح قداست پيدا كردن خلافت و امر ولايت، مخالفين سياسي تبديل به مخالفين مذهبي شد. عبدالقاهر بغدادي همانطور كه در بالا اشاره شده تمام مخالفين را اعم از شيعيان كه جزء مسلمين محسوب مي‌شود و غلات كه خارج از اسلام است، روافض مي‌نامد. به خاطر همين تقدس شمردن خلافت پديد آمد.

در تاريخ اسلام تمام مخالفين سياسي كه از حدود عامه خارج مي‌شد رافضي مي‌ناميدند و فقط بار منفي سياسي داشت اما از قرن پنجم به بعد معنا و مفهوم مذهبي به خود گرفت. رابطه اين اسم با شيعيان؛ آنان هميشه مخالفين سياسي بودند. حكومتها كه از نگاه شيعه غاصب خلافت بودند و غير مشروع و قانوني مي‌دانستند و سعي شيعيان برآن بوده كه مبارزه با غاصبان خلافت سرلوحه زندگي خود قرار بدهند حاكمان ظالم و غاصبان با نسبت دادن رافضي  سعي مي‌كردند آنان را در انظار عمومي منفور جلوه دهند ولي انديشه شيعه هميشه در سرتاسر تاريخ اسلام مي‌درخشد و بر عليه غاصبان حكومت قيام مي‌نمودند.

ابوبصير به امام باقر(ع)گفت فدايت شوم ما را امويان لقبي داده‌اند كه زمامداران اموي به واسطه آن خون و مال و شكنجه ما را مباح مي‌شمارند امام(ع)آن چيست؟ ابوبصير گفت: رافضي(علامه محمدتقي مجلسي65/97)

متاسفانه علماء و انديشمندان دنياي اسلام به واسطه تبليغات مسموم دستگاه‌هاي خلافت از اين عنوان براي شيعيان استفاده نموده و بزرگاني چون امام المفسرين فخرالدين رازي كه معروف است در اخر عمر خود گرايش به تشيع پيدا كرد بود، هر جا مي‌خواهد كلام يا انديشه‌هاي شيعيان را عنوان نمايد مي‌گويد قال الروافضلعنت الله عليهمو ديگر نويسندگان عامه نيزاز اين عنواني كه با مصداق سازگاري ندارد استفاده مي‌نمايند.

نتايج بحث

1) مخالف سياسي در نگاه اعراب اوليه رافضي ناميده مي‌شد.

2) امويان و عباسيان مخالفين سياسي خود را رافضي مي‌ناميدند و مهمترين مخالفین امويان و عباسيان علويان بودند كه آنان را غاصب حكومت مي‌دانستند و مبارزه با حاكمان جور را وظيفه شرعي و قانوني خود مي‌دانستد.

3)حاكمان جور و غاصب براي سركوبي سياسي و توجيه‌ ظلم و ستم خود مسئله خلافت خلفاي راشيدين را مطرح مي‌كردند با اين حربه  اعمال نامشروع خودرا توجيه مي‌نمودند. 

4) رافضي كلمه سياسي بود كه توسط حاكمان رنگ و لعاب ديني و مذهبي پيدا كرد و تلاشهاي حاكمان نامشروع در طول چهار قرن موجب شد كه مخالفان سياسي به مخالفان مذهبي تبديل شود كه حتي علماء نيز از اين تبليغات تحت تاثير واقعه شد.

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:23 توسط محمد جواد حسنی بیرونی| |

بسم الله الرحمن الرحیم

در زمانی که تفکر خاموش شده حرف از اندیشه زدن کاری مشکل است چون زمانی در دنیای اسلام نه این اندازه دانشگاه بود و نه این اندازه مدرسه و متعلم ولی هزاران دانشمنده به دنیای تفکر تقدیم کرد با وجود علم و صنعت و دنیایی صنعتی شدن می بینم که یک دهم از متفکرین از آنان به عنوان متفکر و نوآور و... به جامعه تحویل نمیدهد باید ببین مشکل از کجا هست آموزش پرورش در کشورهای اسلامی به اندازه مکتبخانه های قرن سوم وچهارم اسلامی به جامعه امروزی نمیتواند خدمت کند این سئول اساسی عده ای از متفکرین جامعه نگرهای ما می باشد.

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 17:20 توسط محمد جواد حسنی بیرونی| |